می چرخد این ذهن خسته، امّا نمی دانم چرا از این همه خاطره و سال ها فقط خاطره آن شب جا خوش کرده گوشه این ذهن. همان شب که بیدار ماندی در اتاقت و من هر چه خواستم بخوابم کابوس بود که می پراند رنگ چهره ام را و ناسزا گفتم که "چرا صبح نمی شود؟" و فهمیدم که باید بیدار ماند مثل تو حسام. یادت که هست؟ حرف هایمان شب را سپید کرد، که گفتم "فقط باید با خودت می گفتم"
حسام امشب هم خوابم نمی برد، خوابم نمی برد، امّا نمی خواهم روشن شود هوا، که فردا بیاید.
ما که مالیدیم پی همه چیز را بر تنمان، من که می دانم کسی نیست حریفت مثل همیشه، من که می دانم فردا هم مال تو است مثل همیشه، که می دانم مرد هستی و می مانی، که نمی دانند حسام ها داریم اینجا مثل سعید ها و شیوا ها. که صبح می شود با حرف هایمان، پس چرا چرا تاب ندارم اینقدر؟ چون برایم کس دیگری هستی حسام، که حاضرم خشک شود جوهر این قلم امّا تو اینجا بمانی، آزاد، که بنویسی که روشن شود ذهن مردم در خواب، که حسام امشب خوابم نمی برد.
پی نوشت : لوگو این وبلاگ را حسام ساخته و قول داد که بهترش را بسازد، وبلاگ نویس ها می دانند چه منتی دارد این کار بر گردن آدم.